ايرج تو قادري به مرگ بخندي.....
تنها نقش ات را عوض كردند.......

نوشته شده توسط حنانه در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ساعت 20:50 موضوع | لینک ثابت
آقا اجازه مبحث امروز ما خداست
توضيح مي دهيد که جاي خدا کجاست؟
قرآن نوشته او همه جا هست و مادرم
اصرار مي کند که کمي قبله سمت راست
من جمعه مي روم لب دريا ، کنار آب
آنجا نماز جمعه زلالست ، بي رياست
کاج هميشه سبز که بيرون مدرسه
استاد درس ديني و قرآن بچه هاست
آقا شما حقيرتريد از سؤال من
اين درس ، نان خشک سر سفره ي شماست
من ساکتم ، دبير به من صفر مي دهد
شاگرد تنبلي که حواسش پي خداست...
نوشته شده توسط حنانه در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 ساعت 22:9 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط حنانه در شنبه دوازدهم فروردین 1391 ساعت 10:53 موضوع | لینک ثابت
مرغ مهتاب میخواند.
ابری در اتاقم میگرید.
گلهای چشم پشیمانی میشکفد.
در تابوت پنجرهام پیکر مشرق میلولد.
مغرب جان میکند، میمیرد.
گیاه نارنجی خورشید
در مرداب اتاقم میروید کم کم
بیدارم
نپندارید در خواب
سایه شاخهای بشکسته
آهسته خوابم کرد.
اکنون دارم میشنوم
آهنگ مرغ مهتاب
و گلهای پشیمانی را پرپر میکنم.
نوشته شده توسط حنانه در شنبه پنجم فروردین 1391 ساعت 18:8 موضوع | لینک ثابت
![]()
ازآجیل سفره عید
چند پسته لال مانده است
آنها که لب گشودند؛خورده شدند
آنها که لال مانده اند ؛می شکنند
دندانساز راست می گفت:
پسته لال ؛سکوت دندان شکن است !
من تعجب می کنم
چطور روز روشن
دو ئیدروژن
با یک اکسیژن؛ ترکیب می شوند
وآب ازآب تکان نمی خورد!
بهزیستی نوشته بود:
شیر مادر ،مهر مادر ،جانشین ندارد
شیر مادر نخورده،مهر مادر پرداخت شد
پدر یک گاو خرید
و من بزرگ شدم
اما هیچ کس حقیقت مرا نشناخت
جز معلم عزیز ریاضی ام
که همیشه میگفت:
گوساله ، بتمرگ!
با اجازه محیط زیست
دریا، دریا دکل میکاریم
ماهیها به جهنم!
کندوها پر از قیر شدهاند
زنبورهای کارگر به عسلویه رفتهاند
تا پشت بام ملکه را آسفالت کنند
چه سعادتی!
داریوش به پارس مینازید
ما به پارس جنوبی!
رخش،گاری کشی می کند
رستم ،کنار پیاده رو سیگار می فروشد
سهراب ،ته جوب به خود پیچید
گردآفرید،از خانه زده بیرون
مردان خیابانی برای تهمینه بوق می زنند
ابوالقاسم برای شبکه سه ،سریال جنگی می سازد
وای...
موریانه ها به آخر شاهنامه رسیده اند!!
صفر را بستند
تا ما به بیرون زنگ نزنیم
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ زدیم!
نوشته شده توسط حنانه در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 ساعت 11:55 موضوع | لینک ثابت
قبل از این که بخواهی در مورد من و زندگی من قضاوت کنی
کفشهای من را بپوش و در
راه من قدم بزن
از خیابانها، کوهها و دشت هایی گذر کن که من کردم
... اشکهایی
را بریز که من ریختم
دردها و خوشیهای من را تجربه کن
سالهایی را بگذران که من
گذراندم
روی سنگهایی بلغز که من لغزیدم
دوباره و دوباره برپاخیز و مجدداً در
همان راه سخت قدم بزن
همانطور که من انجام دادم
بعد ، آن زمان می توانی در
مورد من قضاوت کنی...
نوشته شده توسط حنانه در چهارشنبه دوم آذر 1390 ساعت 16:23 موضوع | لینک ثابت
خوب می دانم مرا دوست داری ٬ چون خوب می دانی تو را دوست دارم . . .
نوشته شده توسط حنانه در پنجشنبه چهاردهم مهر 1390 ساعت 10:3 موضوع | لینک ثابت
قبل از این که بخواهی در مورد من و زندگی من قضاوت کنی
کفشهای من را بپوش و در راه من قدم بزن .
از خیابانها، کوهها و دشت هایی گذر کن که من کردم
اشکهایی را بریز که من ریختم
دردها و خوشیهای من را تجربه کن
... ......سالهایی را بگذران که من گذراندم
روی سنگهایی بلغز که من لغزیدم
دوباره و دوباره برپاخیز و مجدداً در همان راه سخت قدم بزن
همانطور که من انجام دادم ...
بعد ، آن زمان می توانی در مورد من قضاوت کنی
(دکتر شریعتی)
نوشته شده توسط حنانه در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390 ساعت 21:45 موضوع | لینک ثابت
دوست دارم یک شبه هفتاد سال پیر شوم.
در کنار خیابانی بایستم
تو مرا بی آنکه بشناسی از ازدحام تلخ خیابان عبور دهی...
هفتاد سال پیـــــر شدن یک شبه
به حس گرمی دست های تو
... ... هنگامی که مرا عبور می دهی بی آنکه بشناسی،
می ارزد!!
نوشته شده توسط حنانه در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390 ساعت 21:45 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

هیس !!!
ساکت !!!
وجدان ها همه خوابند!!!
آهسته بروید !!!
آهسته بیایید !!!
...مبادا بیدار شوند !!!
فهرست اصلی
دوستان
لبخند خدا
آه دلم
حوا نيا آدم نيس
پسرشمالي
سيد دانيال معين آل داوود
يوسف
خلوتگه من
تيك تاك
يک چمدان حرف
خواب هاي يك پسر
what u want to be
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
آذر 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
طراح قالب
POWERED BY